زنبوری و دوستان

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکی نبود توی سرزمین قصه ها توی یه شهر کوچک و سر سبز یه زنبور کوچولویی بود که با خانواده ی بزرگش توی یه کندوی عسل زندگی میکردند.

بچه ها میدونید زنبورها چطوری و کجا  زندگی میکنن و  اینکه چه چیزی برای ما انسانها درست میکنن؟

راستی بگو ببینم میدونی زنبورها چند نوع هستند؟

خلاصه پدر و مادر زنبور کوچولو همراه بقیه زنبورها هر روز صبح که می‌شد از کندو بیرون میرفتن و برای تهیه عسل دنبال گلهای زیبا و خوشبو می گشتند اما ….متاسفانه چون شهر بزرگتر شده بود و خونه های زیادی ساخته بودند گلها و درختها کم شده بودند و پدر و مادر زنبور کوچولو مجبور بودند مدت زیادی برای پیدا کردن گلهای خوشمزه و خوشبو به گشت وگذار برن.

و بهمین دلیل زنبور کوچولو مدت زیادی رو تنها میموند . همینطور که به شما گفته بودم کندوی زنبور کوچولو ی قصه ی ما توی یه حیاط کوچولو بود یه روز که زنبور کوچولو تنها توی کندو خوابیده بود یه هو یه صدایی شنید.

بچه های قشنگم فکر میکنید زنبوری ما چه صدایی شنیده بود ؟متونید حدس بزنید؟

 

بله درسته،زنبوری صدای واق واق زدن یه توله سگ رو شنید . زنبوری از کندو بیرون رفت و دید که یه توله سگ ناز و پشمالو با چشمهای آبی ،تنها بود و داره واق واق میکنه .

زنبوری رفت جلو و بهش گفت :چی شده چرا داری سرو صدا میکنی؟

هاپو کوچولو گفت:مامانم رقته بیررون برای پیدا کردن غذا من خیلی تنهام حوصلم سر رفته.

زنبوری گفت:منم تنهام،مادر و پدر من هم برای پیدا کردن شهد گل از کندو بیرون رفتن.میای با هم دوست بشیم.

هاپو کوچولو خوشحال شد و گفت :آره، بیا با هم بازی کنیم تا وقتی که مادرمون به خونه میاد.

هاپو کوچولو و زنبوری قصه ما هر روز صبح وقتی پدر و مادرشون برای پیدا کردن غذا از خونه بیرون میرفتن با هم بازی میکردن و شاد بودند.

بچه های گلم شما هم وقتی پدر و مادرتون میرن سر کار کجا میرید/خونه مامان بزرگ یا مدرسه یا مهدکودک؟

شما هم دوستهای زیادی دارید ؟بنظر شما زنبورکو چولو و هاپوی پشمالو کار خوبی کردند که با هم دوست شدند ؟شما اگه به جای زنبوری و هاپو کوچولو بودید چیکار میکردید؟

بریم ادامه داستان رو بشنویم:

یه روز که زنبوری و هاپو کوچولو توی باغچه داشتند بازی میکردن صدای جیک جیک خیلی آرومی رو شنیدند هاپو کوچولوی بامزه به زنبور طلایی گفت :تو صدایی میشنوی؟

زنبوری گفت:بله!از لای بوته ها صدا میاد.

هاپو گفت من الان بو میکشم و صدای جیک جیک رو پیدا میکنم.

هاپو کوچولو همینطور که داشت توی بوته ها و چمن ها می گشت یه دفعه یه جوجه خیلی کوچولو دید.

گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ اتفاقی افتاده که داری جیک جیک میکنی؟ مامانت کجاست؟

جوجه کوچولو گفت : مادرم بیرون رفته بود غذا پیدا کنه که من از لونه پایین افتادم الان هم دستم درد میکنه.

هاپو کوچولو به زنبور طلایی گفت: زنبور طلایی تو که بال داری پرواز کن برو بالا و همه جا رو بگرد ببین خونه ی جوجه کوچولو کجاست.

بچه های زرنگ و باهوش بگید ببینم شما میدونید به خونه ی پرنده ها چی میگن ؟

میدونید توی شهر شما چه پرنده هایی زندگی می کنند؟

و اینکه زمستون که هوا سرد میشه شما هم برای پرنده ها ی شهرتون دونه میریزید؟

خلاصه زنبور طلایی رفت و رفت و رفت ،بالا و بالا و بالا تا اینکه یه لونه دید که توش چند تا جوجه ی کوچولو بودند ، بهشون گفت:جوجه های کوچولو ،کوچول موچولو،داداش کوچولوی شما گم نشده؟

اونا گفته:نه!!! چیزی شده ؟

زنبور طلایی گفت:من و دوستم هاپو کوچولو یه جوجه پیدا کردیم ولی نمیدونیم خونش کجاست.

جوجه کوچولوها گفتن:ما جوجه کلاغیم ،رنگ مامان ما سیاهه ،از جوجه کوچولو بپرس که مامانش چه رنگیه؟ تا بتونی لونش رو زودتر پیدا کنی.

بچه های قشنگم شما چه پرنده هایی رو میشناسید؟ میدونید چه رنگهایی دارند؟

زنبور طلایی دوباره برگشت پیش هاپوی مهربون و با نمک و جوجه کوچولو ،از جوجه پرسید:جوجه کوچولو مامانت چه رنگی بود ؟

جوجه کوچولو گفت:مامان من سفیده با نوک صورتی خیلی قشنگ. مامان من خیلی مهربونه دلم براش تنگ شده.

هاپوی مهربون گفت: ناراحت نباش ما به زودی مامانتو پیدا میکنیم ولی جوجه کوچولو تو چرا هیچ رنگی نداری؟

بچه های مهربون به من بگید ببینم شما فکر می کنید اسم مامان جوجه کوچولو چیه؟

کوچولوی عزیز شما میدونید چرا جوجه کوچولو مثل مادرش سفید نبود؟

جوجه کوچولو گفت:من هنوز پر ندارم مامانم گفته وقتی که خوب غذا بخورم و بزرگتر بشم پرهای من هم رشد میکنه و من هم مثل مادرم سفید میشم.

بچه های عزیزم میدونید که غذای خوب و مقوی خوردن چقدر برای رشد شما هم مهمه پس قول بدید مثل جوجه کوچولو هر غذایی که مامان مهربونتون درست میکنه بخورید ،درست مثل جوجه کوچولو.

خلاصه زنبوری قصه ما دوباره پرواز کرد و رفت ،رفت و رفت و رفت تا رسید به گربه ی بزرگ و تپل و بامزه .

زنبوری گفت:گربه تپلو تپل مپلو یه سوال دارم!

گربه گفت:چی شده ؟چه سوالی داری؟

زنبوری گفت:تو یه پرنده سفید با نوک صورتی که خیلی هم مهربونه ندیدی؟

گربه گفت :پرنده ی سفید!!!!

زنبور طلایی گفت :بله

گربه باهوش گفت:نه !!مگه اتفاقی افتاده؟

زنبور کوچولو گفت:من و دوستم یه جوجه ی کوچولو پیدا کردیم ولی نمیدونیم لونش کجاس اونم خیلی ناراحته دلش برای مادرش تنگ شده.

گربه با تعجب گفت:نمیدونی اسم مادرش چیه؟                    

زنبوری گفت:نه

کوچولوهای نازنین تونستید تا حالا حدس بزنید اسم مادر جوجه کوچولو چیه ؟

راستی به نظر شما گربه توپولو میخواد به زنبوری کمک کنه یا نه؟

گربه توپولو که خیلی هم شکمو بود با خودش فکر کرد و گفت: به به چه غذای خوشمزه ای پیدا کردم میتونم برم و این جوجه کوچولو رو یه لقمه ی چرب بکنم.پس به زنبور طلایی گفت: منو ببر پیش جوجه کوچولو شاید من مامانشو بشناسم.

زنبوری که نمیدونست ممکنه گربه توپولو،جوجه کوچولو رو یه لقمه چرب بکنه گفت: باشه ،من پرواز میکنم و راه رو به تو نشون میدم ،تو هم دنبال من بیا.

زنبوری همینطور که داشت پروازکنان به سمت خونه میرفت و شعر میخوند…….

بچه ها میدونید زنبوری چه شعری رو میخوند؟

بیاید با هم شعر زنبور طلایی رو بخونیم:

 

“ای زنبور طلایی

نیش میزنی بلایی

پاشو پاشو بهاره

گل وا شده دوباره

کندو داری تو صحرا

سر میزنی به هر جا

پاشو پاشو بهاره

عسل بساز دوباره”

 

زنبور طلایی همینطور که داشت شعر میخوند و پرواز میکرد یک دفعه یه گربه ی زرنگی رو دید که پرید و یه پرنده ی کوچولو رو شکار کرد و رفت. اون موقع بود که فهمید گربه تو پولو داره اونو گول میزنه و میخواد بیاد جوجه کوچولو رو یه لقمه چرب بکنه.

زنبور طلایی چونکه خیلی بچه باهوشی بود چون عسل زیاد خورده بود یک دفعه یه فکری کرد و به گربه توپولو گفت:گربه ی توپولو وقتی رسیدیم پیش جوجه کوچولو مواظب باش چون توی خونه ی ما یک سگ بزرگ و قدرتمند ی هست که نگهبان باغچه ی ماست و از جوجه کوچولو مواظبت میکنه.

گربه توپولوی قصه ما یک دفعه ترسید و سرجاش ایستاد و به اطرافش یه نگاهی انداخت و گفت: زنبور حنایی،تن طلایی، من نمیتونم بیام باید برم پیش بچه هام چون اونا الان گرسنه هستند .ولی فکر میکنم اسم مادر جوجه کوچولو کبوتر سفید باشه، اون توی این خونه ی کنار خیابون لونه داره و خیلی هم مهربونه.

زنبوری قصه ی ما یه نفس راحت کشید و از گربه توپولو خداحافظی کرد و با خوشحالی رفت توی حیاط خونه ای که گربه توپولو بهش نشون داده بود همینطور که داشت بال میزد دید ای وای چه گلهای قشنگی چه بویی چه رنگی .

زنبور کوچولو چون خیلی پرواز کرده بود گرسنه شده بود با خودش گفت :یه کم غذا می خورم بعد میرم دنبال مامان جوجه کوچولو میگردم ایندفعه پیداش میکنم.

زنبوری رفت نشست روی یه گل قرمز و خوشبو

میدونید بچه های قشنگم اسم این گل قرمز و خوشبو چی بود؟

بله !1درست حدس زدید  یک گل رز قرمز و زیبا

بچه های گل من میتونید یک گل رز زیبا و یک زنبور طلایی رو نقاشی کنید؟اگه یه نقاشی زیبا بکشید من هم ادامه ی داستان رو براتون تعریف میکنم.

زنبوری همین که شروع به نوشیدن شهد گل کرد یه کرم سبز رنگی رو دید که روی برگ گل نشسته و داره استراحت میکنه.

زنبور کوچولو به کرم گفت: تو کی هستی؟

کرم با حالت خسته گفت: من کرمم از برگ گل تغذیه میکنم ، من تو رو تا حالا این اطراف ندیده بودم !!!!

زنبور طلایی گفت: کرم زیبا من یه جوجه کوچولو پیدا کردم و دارم دنبال مامانش میگردم ،گرسنه بودم اومدم کمی شهد گل بنوشم. تو مامان جوجه کوچولو رو ندیدی؟

کرم بلند و سبز قصه ی ما ترسید ، زنبور طلایی که متوجه ترسیدن کرم شده بود گفت: کرم زیبا چرا ترسیدی؟

بچه ها اگه گفتید چرا کرم ترسید؟

بقیه ی داستان رو گوش بدید تا براتون تعریف کنم.

کرم گفت :زنبور طلایی میدونی چیه ؟آخه پرنده ها عاشق خوردن ما کرمها هستن. منم خیلی از پرنده ها میترسم وقتی یه پرنده میبینم قایم میشم.

زنبوری گفت: ولی جوجه ما خیلی کوچیکه نمیتونه پرواز کنه، تازه گربه توپولو گفت که اسم مامانش کبوتر سفیده و خیلی هم مهربونه.

کرم با خوشحالی گفت:کبوتر سفید!!! من اونو میشناسم. خیلی پرنده ی مهربونیه و فقط ارزن و دونه میخوره و با من هم دوسته. لونش اون بالا روی اون درخت بزرگه.

زنبور طلایی غذاشو خورد و از کرم خداحافظی کرد و رفت و رفت و رفت ، بالای بالای بالا دید کبوتر سفید نشسته توی لونه، غصه داره و ناراحته.

زنبوری گفت: کبوتر سفید شما دنبال جوجت میگردی؟

کبوتر سفید با ناراحتی گفت: بله! امروز که رفتم غذا پیدا کنم وقتی برگشتم جوجه کوچولوی من نبود فکر کنم گربه توپولو اونو برده.

زنبور طلایی گفت: ناراحت نشو جوجه کوچولو توی باغچه ما افتاده و الان هم دوست من هاپوی مهربوناز جوجه کوچولو مواظبت میکنه. بیا با هم بریم پیش جوجه کوچولو.

زنبوری و کبوتر سفید پر زدن و با هم اومدن تو باغچه دیدن که جوجه کوچولو و هاپوی مهربون با هم دارن بازی میکنن. جوجه کوچولو وقتی کبوتر سفید رو دید خوشحال شد و از زنبور طلایی تشکر کرد.

زنبوری گفت: من و هاپوی مهربون و جوجه کوچولو با هم دوست شدیم میشه شما هم لونه ی جدیدتون رو اینجا بسازید که ما بتونیم هر روز با هم بازی کنیم.

هاپوی مهربون با خوشحالی گفت :بله بله ..لطفا….خواهش میکنم که قبول کنید. اگه شما هم اینجا زندگی کنید ،وقتی که شما برای پیدا کردن غذا بیرون از لونه هستید من مواظب جوجه کوچولو هستم .

خلاصه کبوتر سفید قبول کرد و یه لونه ی جدید و بزرگتر توی باغچه روی یه درخت ساخت. هر روز صبح وقتی مامان و بابای زنبوری و هاپو کوچولو برای پیدا کردن غذا از خونه بیرون میرفتن جوجه کوچولو که داشت پرواز کردن رو یاد میگرفت می اومد پیش زنبور طلایی و هاپوی مهربون و با هم بازی می‌کردند.

جوجه کوچولو و هاپوی مهربون و زنبور طلایی فهمیدند که دوست بودن و با هم مهربون بودن چقدر خوبه و چقدر میتونه به اونها کمک کنه.

بچه های عزیزم امیدوارم شما هم بتونید دوستهای خوب و مهربونی توی مهد کودک زنبور پیدا کنید.